تبليغاتX
برای آزادی محمدرضا جلایی پور
WL0013861.jpg

امروز قرار بود روزه بگیرد. محمدرضا را می‌گویم. پنجشنبه بود و ماه ذی‌القعده. ماه حرام. عصر رفته بود مراسم دعای کمیل در منزل مادر مهرک. همسر شهاب طباطبایی. همان که هفته پیش به ۵ سال حبس قطعی محکومش کردند. به چه جرمی؟ بی‌تفاوت نبودن و موثر بودن. همه بوده‌اند امشب.

بسیاری از دوستان خوبم را بازداشت کرده‌اند. در میان دعا عده‌ای یورش برده‌اند به خانه. به محمدرضا و بقیه مردان حاضر در مراسم از جمله هادی حیدری، ایمان میراب‌زاده و سعید نورمحمدی دستبند زده‌اند و آن‌ها را ریخته‌اند توی ون و برده‌اند به جایی که هنوز معلوم نیست. به چه جرمی؟ شرکت در دعای کمیل و دعا خواندن. برای چه؟ برای آزادی دوستشان شهاب و دلداری دادن به همسر شهاب و پسرکش سپهر. کدام نهاد؟ پلیس امنیت اخلاقی. می‌دانید این نهاد کارش چیست؟ ریختن به مهمانی‌های مختلط و دستگیری کسانی که در پارتی شرکت کرده‌اند. الان مسوولیتش چه شده؟ ریختن به مراسم دعای کمیل و دستگیری کسانی که مشغول به دعا خواندند. جز خشم و تاسف چه باید گفت و نوشت؟ عده‌ای بی‌گناه را گرفته‌اید و در  سلول‌های انفرادی حبسشان کرده‌اید. بعد احکام سنگین و ظالمانه برایشان بریده‌اید. به خانواد‌ه‌ها و دوستانشان حق اعتراض و گرفتن وکیل که هیچ، حق دعا خواندن هم نمی‌دهید. اسم خودتان را هم گذاشته‌اید مسلمان؟ اصلا مسلمان هیچ شما بویی از انسانیت هم برده‌اید؟ چرا با آبروی جمعی آبرومندتر از خودتان و با روان خانواده‌های‌شان این طور بازی می‌کنید؟ چرا در نمی‌گذرید از این سفلگی؟


محمدرضا را هنوز بعد از آزادی‌اش نگذاشته بودند ببینم. ممنوع‌الخروجش کرده‌اند. بعد از تحمل ۸۸ روز انفرادی هم ولمان نمی‌کنند. پاسپورتش را گرفته‌اند و نمی‌دهند. امروز بعد از اینکه هنوز تنها یک ماه از آزادی‌اش گذشته بود، دوباره او را با دستبند از مجلس دعای کمیل برده‌اند.در ماه حرام به خدا و دین خدا و بندگان خوب خدا که رحم نمی‌کنید لااقل به خودتان و آخرتتان رحم کنید!

آقایان خودسر! می‌خواستم بنویسم دعای کمیل را با پارتی اشتباه گرفته‌اید! دیدم  اصلا خودتان از دم اشتباهی هستید! شرمتان باد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:7  توسط رفقا  | 

محمدرضا جلایی پور به همراه جمع کثیری از فعالان اصلاح طلب و خانواده‌های زندانیان سیاسی که در منزل مادر همسر شهاب طباطبایی برای مراسم دعای کمیل شرکت کرده بودند بازداشت شد. هنوز اطلاع دقیقی از وضعیت وی و سایر بازداشت شدگان در دست نیست.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:5  توسط رفقا  | 

مدت هاست که نوشتن را کنار گذاشته ام و حالی برای بیان درد نداشته ام..گاهی دردی نداشتم..گاهی خودم را به بی خیالی زدم..گاهی سر خودم را به زر و زیور دنیا مشغول کردم تا این صدای درونی را ساکت کنم و به خواب غفلت خودم ادامه بدهم..تا درد انسان بودن را به دوش نکشم و آسایش داشته باشم..گرچه آسایشی مثل آسایش کبک سر در برف فرو برده باشد...اما یکی دو ماه است که هیچ حقه ای به کارم نمی آید و با هیچ لالایی خوابم نمی برد...چشمه اشک سابقا خشک شده ام نه شب و نه روز رهایم نمی کند..در حال رانندگی هم دست از سرم بر نمی دارد..به دانشگاه که می رسم  نمی توانم دکمه wireless لپ تاپ را خاموش کنم و با خیال راحت مقاله بخوانم..به فکر پروپوزال پایان نامه ام باشم..presentation درست کنم و ….

از لحظه ورود به محل دارای wireless تا موقع خروج کارم رفرش کردن google reader و صفحه میل و وبلاگ های مختلفه تا خبرهای لعنتی و متعفن این روز ها رو مبادا از دست بدم..مبادا یک لحظه فراموش کنم که چه کردند...و امان از روزهای تشکیل بیدادگاه..روز هایی که تنگی نفس می گیرم..روز هایی که از خواب با گریه پا می شم و ...روزهایی که از انسان بودن بیزار می شم و آرزوی به گور رفتن می کنم..مثل یه شبح منگ توی شهر می گردم و سوال ها ولم نمی کنند..نمی فهمم مگر ظلم حد ندارد؟ تا کجا می شود پیش رفت؟ و ناتوانی مگر حد ندارد؟ چرا کاری از دست من بر نمی آید؟ عیب از ترس و بی عرضگی من است یا واقعا نمی شود کاری کرد؟ من ترسو و ناتوان و نادان...چرا هیچ مسلمانی ار غصه نمی میرد؟ چرا فریاد وااسلاماه نمی شنوم؟ مردان خدا کجایند که به داد ما مستضعفین برسند؟ و عکس مردان خدا در بیدادگاه جلوی نظرم زنده می شود... و باز اشکم سرازیر  می شود و منگ و مبهوت می مانم...با خدا دعوا می کنم..شکایت می کنم..تهدید می کنم..پشیمان می شوم و عذرخواهی و توبه و دقایقی بعد باز  از بی توجهی اش عصیانی مشوم...به سادات می گویم اجدادتان کجایند؟ چرا کاری نمی کنند؟ ولی از هیچ جا کمکی نمی رسد...به همه چیز شک می کنم...نکند دین اشتباه را انتخاب کرده ام؟ در این دین چگونه انسانی انسان کامل است؟ قاتل عاشق قدرت؟زاهد ریاکار؟ روحانی ترسو و بزدل؟عارف  بی خبر از همه دنیا؟ کدام راه درست است؟ چه کنم؟ مسلمان بمانم یا نه....؟چرا یک انسان حق طلب مشهور به مسلمانی نمی بینم؟ چه بر سر  مسلمانان این دیار آمده است؟و یادم می آید که تمام مردانی که شرف آن ها مسلمانی را معنا می کرد در بند اسیرند..پشت دیوار های اوین باید دنبال انسانیت و اسلام گشت...باز امید اندکی پیدا می کنم..سعی می کنم با خدا قهر نکنم..به زور به نماز خواندن کلاغی خودم ادامه می دهم و تازه منت هم دارم سر خدا که کلا قهر نکرده ام...آن هم به خاطر خاطره ی همین عزیزان دربند..فکر می کنم شاید ماه رمضان خدا لطفی کرد و من باورم به اسلام مثل قبل شد...

روزها همینجور می گذرد تا در بین خبرها اسمی را می بینم که کم کم برایم مهم تر می شود..محمدرضا جلایی پور..در نامه همسرش به حداد عادل می فهمم المپیادی و رتبه اول کنکور بوده..و برای منی که خودم المپیادی بودم و دوست های زیادی از بچه های المپیادی با رتبه بالا دارم جالبه..اسم جلایی پور پدر رو زیاد شنیدم و خوشحال می شم که من هم از طریق المپیاد نسبتی هرچند اندک بین خودم و این خانواده می تونم برقرار کنم..روز ها می گذرند و به ماه رمضان وارد می شیم..کم کم وبلاگ فاطمه شمس و نوشته های دوستان محمدرضا رو می خونم و ذره ذره به حیرتم افزوده می شه.. و به اشک های روزانه و شبانه ام..هرچه بیشتر از گذشته و حال او می شنوم مسلمانی گم شده ام رو بیشتر پیدا می کنم...می شه نخبه علمی در بالاترین سطح بود و پشت بلندگو قرآن خوند و با آیات قران اشک ریخت...می شه از دنیا و مافیها وارسته بود و ناشناخته زندگی کرد بی آنکه فریاد ساده زیستنت گوش فلک را کر کند ...می شه عارف بود چنان که جسمت در سلول انفرادی محبوس باشد و روحت با قدسیان پرواز کند ...در حالی که  برای رسیدن به این مراتب به جای چله نشینی در خانقاه  در صحنه اجتماع برای بهتر زیستن مردم کشورت  جنگیدی و سکوت نکردی...می شه علم دین رو به گونه ای که عامل به اون باشی یاد گرفت..نه در قم که در لندن...می شه آن چنان قوی بود که از شکنجه های استالینی این نامسلمانان خنده رو بیرون آمد...به یاد شکیبایی های اسطوره ایی که در قصه های مسلمین عصر معصومین شنیده ام می افتم..

 از اون روز گریه هام اگرچه بیشتر شده..اما می تونم در نماز با خدا حرف بزنم..باهاش آشتی کردم...حالا قرآن خوندن رو دوباره شروع کردم و دیگه با اجداد سادات دعوا ندارم..راه گم شده ام پیدا شده و اگرچه هنوز مثل یک شبح گریان روز و شب می گذرونم..اما دیگه بهت زده نیستم..دیگه گم شده نیستم..پیدا شدم و این رو مدیون محمد رضا جلایی پورم به خاطر این دیگر گونه بودن و دیگر گونه زیستن... و فاطمه شمس و تمام دوستداران او که زینب وار پیغام او را رساندند و این مرد شریف زمانه رو به من شناسوندن.. و چه بسا چنین مرد ها و زنانی بین خود آن ها هست و شناخته نشده...نعمت شناختن مسیر برای انسان گم شده، کسانی که طعم گم شده بودن رو چشیده باشند می دونند کم از حیات دوباره نیست...و در قران هم به این زنده شدن دل ها زیاد اشاره شده.

.محمدرضا جلایی پور صدای من رو الان نمی شنوه....خانم شمس به خاطر این حیات دوباره بعد از خدا از شما تشکر می کنم! و از شما و تمام دوستان محمدرضا و سایر زندانیان دربند می خوام محکم و استوار رسالت زینبی خودتون رو ادامه بدین...شاید خیلی های دیگه هم با شنیدن صدای شما راه گم کرده رو پیدا کنند.
منبع: وبلاگ گم شده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:13  توسط رفقا  | 




شرم بر ما که چنین جامعه ای ساختیم که جای شما جوانان همه هوش همه ذوق و همه دانائی به جای لابراتوارهای بزرگ و سالن های آمفی تئاتر و سخنرانی های سازنده و آموزاننده ، سلول های خالی زندان بوده است.

درود بر شما درود بر شما و یارانتان که در این عکس نیستند چه هادی حیدری و محمد قوچانی که هنوز خستگی راه از تنشان به در نشده و چه نفیسه زارع کهن که چشم دوستانش خیره به در مانده تا خبر از او برسد چه بهمن اموئی که نه فقط ژیلا که همه در انتظار آن شیرند و چه هنگامه شهیدی که در بستر بیمارستان است از محبت روزگار، 

در این تصویر : عماد بهاور ، مهدی شیرزاد ، محمد رضا جلایی پور، حسین نعیمی پور، مهدی میردامادی، سمیه توحیدلو، امین شیرزاد كه هریك مدتی زندانی بوده‌اند، دیده می‌شوند. گناه از من است و دوریم از خانه که یکی از بچه ها را نشناختم .

منبع: وب سایت مسعود بهنود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:34  توسط رفقا  | 

نمی دانم چی شده که دو سه روزیست یاد حضرت امیر کبیر وچهره ایشان در حمام فین در حال زدن رگ دستانشان از خاطرم پاک نمی شود.


حالا شاید این قافیه فین و اوین، شاید کتاب امیرکبیر به قلم سردار سازندگی، شاید نامه 293 روزنامه نگار و فعال سیاسی یا نامه برنده المپیادی به رهبری یا نامه استاد عموزاده خلیلی در وصف جلایی پور در اوین یا نامه همسرش از قربت به خانم دکتر رهنورد و قاضی القضات جدید یا شاید هم مسیح علی نژاد به فاطمه شمس(همسر محمدرضا جلایی پور) و....

نمی دانم کدامیک مرا به این تصویر بزرگترین نخبه کشی تاریخمان یاد آورده،شاید هم بیشتر رابطه میان جناب هاشمی بامقام رهبری که شباهت بی نظیری به رابطه شاه قجری با امیرکبیر بوده! نمی دانم.

اما آنچه می بینم همان تصویر نخبه کشی است که با کمی تغییر از حمام فین به زندان اوین کشیده شده وگرچه شکل ظاهری آن با این دوران فرق دارد،اما در ماهیت یکی ست.

و امروز تاریخ گواهی می دهد که امیرکبیر در توطئه ای شوم توسط باجناق خود (میرزاآغاسی) اسیرودستور مرگش بدلیل کرنش نکردن در مقابل ظلم صادرشد.

به هرحال هوای این روزها یادآور این نکته ضروری بود وچنان ضرورتی که تاب ننوشتن وهمچنان ادامه خواندن را از من گرفت.

سابقه کشور ما واینکه چرا با اینهمه ثروت انسانی ومنابع طبیعی پیشرفت هایی بزرگ در زمینه های مختلف نمی بیندو هنوز در قرن 21 اندر خم همان اتفاقات قدیم خود مانده، شاید ریشه در این نخبه کشی تاریخی داشته باشد.

اینجا روی سخنم با بزرگان قوم ومسئولین خادم می باشد،

بیایید یکبار وفقط یکبار برای همیشه با هم دست از سر این نخبه کشی تاریخی برداریم واگر واقعا از سر دلسوزی برای کشور وملت قدمی بر می دارید (که حتما همینطور است) :

کمر همت به محو کامل چاپلوسان ومتملقان وچاپلوسی وتملق که همیشه فکر منافع شخصی است ببندیم و آنان را که در مقابل ظلم وزور کمر تا نکرده و بر سر حرف خود تا جان ایستاده اند را، حتی به قیمت خوش نیامدن مذاق بزرگان، بزرگ داریم و قدر.

چه نخبگان همیشه منافع فردی را در منافع جمع (ملت) می بینند و این شاید رمز پیشرفت خیلی از کشورهای پیشرفته در دنیا باشد.

پس در این روزهای عزیز دعا کنیم که شاید روزی را ببینیم که رابطه حمام فین و زندان اوین فقط موزه شدن آن برای بازدید عموم باشد و یادآوری تمام شدن خاطرات تلخ نخبه کشی در کشور عزیزمان ایران.

 منبع: موج سبز آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:13  توسط رفقا  | 

به قاب تلويزيون كه نگاه مي‌كني، از شرم نگاهت را مي‌پايي!

جمعي را مي‌بيني كه در دستبردي نابهنگام ربوده شدند و اكنون پس از هفتاد روز بي‌خبر، بي‌پناه و سر در گريبان، خود را در نظاره‌ي خلق مي‌بينند. اينان نه فقط بر جان و روان خويش بيمناكند. بلكه بر جان همه‌ي آناني كه دوستشان مي‌دارند، بيمناكند. از همسر و فرزندان تا ياران و همپويان. ديرزمانيست كه بي‌آگاهي از شب و روز، در تنهايي و بي مصاحبتي و بي آن كه بدانند كجايند، چه بايد بگويند و در پشت ديوارهاي سهمگين زندان مردم چه مي‌كنند، يارانشان كجايند و دليرمرداني چون ميرحسين، خاتمي و كروبي چه واكنشي نشان داده‌اند، روزگار مي‌گذرانند. صد البته از حضور اعتراضي سه ميليون جمعيت، از گسترش روزافزون موج سبز و همدلي و هم‌آوايي افكار عمومي جهان، از دل مويه‌هاي اديبانه‌ي فاطمهشمس و غم‌نامه‌هاي شجاعانه‌ي دختران و پسرانشان هيچ نمي‌دانند. و بر همه‌ي اين‌ها اخبار مجعول و بافته‌هاي ذهني موهوم بازجوها را اضافه كني، آن گاه مي‌تواني اندكي از رنج‌هايي كه فرزندان پاك اين سرزمين در آن چار ديواري تنگ و نمور و بي‌روزن مي‌برند، سردرآوري.

در دادگاهي! كه هيچ چيز آن شباهت با دادگاه ندارد، نه موضوع اتهام، نه متن مغشوش كيفرخواست، نه تطويل بازداشت، نه فقدان ديدار خانواده، نه موقعيت وكيل، نه محاكمه‌ي فلّه‌اي، نه اعتراف‌گيري تهوع‌آور و نه حتي چيدمان زندانيان كه در نوع خود بي مانند است. كه به گفته‌ي عالمان دين و نخبگان حقوق، به عنوان يك ننگ در تاريخ قضا ثبت خواهد شد!

باز هم از قاب تلويزيون نگاهت را كه در صحن دادگاه! مي‌گرداني محشري برپاست! همه را يكجا مي‌بيني. انديشمند دليري كه هنوز آثار جانكاه تيري را كه از چلّه‌ي كمان همان طايفه بر تن او نشست، مي‌بيني - انتقام همه‌ي سال‌هاي عميقْ انديشيدن و فاخر نوشتن را از وي مي‌ستانند. و از شكستن اين قهرمان پايكوبي مي‌كنند. كه حتي در مرام قبيله‌هاي جاهلي عرب و شواليه‌هاي روم، قهرمان را در موقعيتي برابر با خود نگه مي‌داشتند و مانع از شكستن و تحقير وي مي‌شدند. فقط سفلگان از فروپاشي و خودويرانگري يك قهرمان لذت مي‌برند! چه، در كومه‌ي اينان اخلاق مرده است. بي‌ترديد، در آن بالاها خداي سعيد نيز در حيرت است!

هزار مرتبه گفتند و باز نشنيدي
كنون سزاي ستيهند گيْت را ديدي

گرسنه مير و به زنجير، كز چه رو، اي شير!
به جشن شادي بوزينگان نرقصيدي؟

باز هم از قاب اين جعبه‌ي جادوئي! مردي را مي‌بيني كه عصاره‌ي رنج‌ها، استقامت‌ها و فضايل انساني است. چهل سال است كه بر آرمان خويش پاي مي‌فشرد و حسرت شنيدن يك آخ را در دل دشمنان خويش باقي گذاشت. بهزاد را مي‌گويم. در تمام اين جلسات دادگاه، ناجوانمردانه در جلو مي‌نشانندش با تن‌پوشي تحقيرآميز و دوربين‌هايي كه به وي خيره مي‌شوند تا شايد در چهره‌ي معصوم و خدايي وي، پشيماني را بيابند. ديدن تصوير بهزاد، دردآورترين صحنه‌ايست كه بيننده را از پاي در مي‌آورد و تراژدي حسنك وزير را تداعي مي‌كند. كينه‌هاي انباشته‌ي فرومايگاني چون مسعود غزنوي و بوسهل زوزني، مردي را كه تا ديروز شرافتمندانه صدارت مي‌كرد بر جايگاه متهم نشانده بودند و سفلگان پايكوبي مي‌كردند. بهزاد، چون حسنك وزير كه روزگاري وزارت و وكالت داشت، اكنون در تحقيرآميزترين شرايط در جايگاه متهم نشسته است. بي هيچ مروّتي و پاس داشتن حرمتي!

مردان بزرگ ديگري را مي‌بيني كه هر كدام آبروي ملك و آيين بودند؛ تاج‌زاده، ميردامادي، رمضان‌زاده، امين‌زاده و... . جوان برومندي را مي‌بيني كه مزد نخبگي، پاكي و دين‌داري خويش را چنين مي‌ستاند! و اگر تا انتهاي اين راه دشوار و نفس‌گير تاب آورد، در تاريخ اين مرزوبوم تابنده خواهند ماند. محمدرضا را مي‌گويم كه دل مويه‌هاي همسرش، به خلق ادبياتي ويژه انجاميد.

باز از اين قاب شعبده‌گري، در آن گوشه‌ي سمت چپ جواني را مي‌بيني كه قلم، توتم او بود! و سحر قلم وي يك دهه فرومايگان كم سواد و درشت خوي را آزار داده بود و بالاخره وقت انتقام فرا رسيد. محمد قوچاني را مي‌گويم، كه براستي در تاريخ مطبوعه نويسي ايران چنين قلمي و آن هم در چنين سن و سالي بي‌مانند است. هر مملكتي چنين صاحب قلمي را ويترين خويش مي‌نماياند و البته در اين سرزمين، مزد اين قلم، سلول انفرادي! و انبوه مردان و زنان ديگري كه وصفشان در اين مجال تنگ نمي‌گنجد.

و اما به همه‌ي دختران خورشيد و پسران آفتاب از قبيله‌ي سبز بايد گفت، غمناك مبايد بود! به كساني دل سپرديد وارادت ورزيديد كه پس از سه دهه سياست ورزي، حال كه به جرم جاسوسي و انقلاب مخملي!! بيش از هفتاد روز- كه دقيقه‌هاي آن با رنج‌هايي ويرانگر همراه بود- سپري گشت، كمترين وابستگي به اجنبي نداشته‌اند و در مناسبات سياسي چه آن وقت كه بر صدر نشسته بودند و قدر مي‌ديدند و چه امروز كه پشت ميله‌ها‌ رنج‌ مي‌كشند، همواره پاك زيسته‌اند. و در قلمرو اخلاقي و مالي نيز كمترين شبهه‌اي در پيرامونشان نيافتند، كه اگر مي‌يافتند از كاه، كوه مي‌ساختند. اكنون همه به احترام فرزندان پاك اين سرزمين، كلاه از سر بر مي‌داريم و به ارادتمندي اينان فخر مي‌فروشيم.

اگر چه در اين كوير وحشت، خورشيد انسانيت كسوف گرفت! اما «اليس صبحٍ بقريب»


* عضو هيأت علمي دانشگاه

** تیتر این مطلب از شعر " سفر به خير" شفيعي كدكني بزرگ برگرفته شده است.


منبع: موج سبز آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:4  توسط رفقا  | 

یکی‌ از بارزترین اتفاقات اخیر، علنی شدن احساسات عاشقانه همسران و عواطف پاک دختران متدین و غالبا مذهبی فعالان دربند است. نامه‌های سر گشاده این زنان شجاع به بهانه رعایت حقوق اولیه همسرانشان به مراجع دولتی و غیر دولتی فریادی کوبنده در حمایت از تمامی اسیران و معترضان است. در عین حال، برای اولین بار اینگونه رابطه‌های ارگانیک فکری و احساسی از خصوصی‌ترین "اندرونی"‌ها به بیرون آمده و در معرض دید همگان قرار گرفته است. اتفاقی که کم و بیش در جریان فعالیتهای انتخاباتی به وسیله کاندیدأی صادق جنبش و همسرش تابوشکنی شد.

آنجا که فخرالسادات محتشمی پور در طنزی دردآور نمایش های بیدادگاه تلویزیونی اخیر را با بیانی زنانه برای مصطفی در جای جای نوشته‌اش میاورد، فاطمه شمس اعتراف به "فتح لبانش با خنده‌های محمد" می‌کند، و قدسی میرمعز برای دفاع از دکتر ملکی سینه ستبر میکند و گناه تمامی مدارک جرم ادعایی پیدا شده در زیر سقف مشترک را به عهده میگرد و ژیلا بنی یعقوب ریسک برگشت به زندان را به جان میخرد و برای اطلاع از سلامتی همسرش، بازجویش را "باز خواست" میکند و فاطمه ابطحی با وجود تهدیدات مکرر امنیتیها در مورد نامه نوشتن، باز هم از قلب شکسته اش و بی‌ صفایی خانه بدون پدرش میگوید و صدها نا گفته دیگراز همسر و دختر حجاریان ها، نبوی ها، زیدابادی‌ها و دیگر اسیران و شهدای اعتراضات مسالمت آمیز که تردیدی در وجه عمیق حرکت "این زنان" باقی‌ نمیگذارد. آنها دست پرورده انقلاب و جمهوری اسلامی هستند.

با انعکاس اجتمأعی واکنشهای شخصی "این زنان" بوسیله خودشان، مبارزه با ظلم برای اولین بار در تاریخ انقلابهای ایران به امری فراتر از روابط "فامیلی و خانوادگی" تبدیل شده و این نموداری از حد کم هوشی دولتمردان در سرکوبی بیرحمانه جنبش است. با در نظر گرفتن "بی‌ بصیرتی" حاکمان، شاید دامنه این مبارزه به فرزندان خردسال اسیران دربند نیز کشیده شود. اما فرزاندان آنها نیز از جنس مادران و پدرانشان خواهند بود. مطمئنا درک فراگیر بودن حرکت جنبش و تاثیر آن‌ بر حتی همسر و دختر سرکوبگران نیز امری سخت و غیر قابل هضم برای مردان حکومتی است. حرکتهای نمایشی رئیس دولت تقلبی نظیر معرفی "آن‌ زنان" برای وزارت نیز صرفا برای خنثی کردن موج براه افتاده است. او اخیرا در شوی سیما تصویری واضح از نگاه حاکمان به ارزش "زن در ساختار دولت" را به نمایش گذاشت.

قطعا خروش خاص "این زنان"، قدمی بلند و پیشرو در دنباله مبارزه برای رفع تبعیض جنسیتی در تاریخ ایران ماندگار خواهد بود. درد دوری از همسر و پدر فرزندانشان، کوچکترین مکثی در ادامه حق طلبی آنها بوجود نخواهد آورد. حتی کند ذهنی کیهانیان در مقابل استقامت "این زنان" به واماندگی همیشگی وصل آنها به موساد، سیا، منافقین، شمال شهریها، بی‌ حجابان و کاریکاتوری بی‌ مزه تر از همیشه ختم شده است.

اوج بار احساسی‌ "این زنان" و مبارزه دوشادوش آنها به همراه مردانشان حد و مرزهای جنبش آزادیخواهی سبز را بسیار گسترده تر از توان تخمین سرکوبگران کرده است. این نیز آغازی نو در کنار دیگر "اولین"‌های این جنبش است که پایان ستم حکومتیان را رقم خواهد زد.


منبع: موج سبز آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:2  توسط رفقا  | 


(به محمد رضا جلایی پور و مویه های غریبانه ی همسرش فاطمه شمس)
روشنی آفتاب را
به چشمانت هدیه خواهم کرد
اگر بگذارند...
مهری خداگونه را
به قلبت خواهم بخشید
اگر بگذارند...
از صفا و صمیمیت
به روی ابرها خانه ای برایت خواهم ساخت
اگر بگذارند...
گل سرخی از باغ محبت را
برایت خواهم آورد
اما اگر بگذارند...
دست هایت را
در باغچه سبز خواهم کرد
اگر بگذارند...
روزی از این زندان ظلمت
به سلامت،به آغوش گرمت باز خواهم گشت
اما اگر بگذارند


منبع: جرس

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:57  توسط رفقا  | 






به نام خدای منتقم خدای کریم دادگستر آن توانایی دانا آن دانای بی همتا آن آگاه به آشکار و نهان.

 

خواهرم فاطمه شمس شاید قدری مایوس کننده باشد اگر بگویم تلاش بیهو ده ای است به کار گرفتن قلم شریف، آن ارجمند مورد عنایت پروردگار در خطاب به کسانی که امروز و در شرایط فعلی بعید می دانم بتوان باور کرد که ذره ای از وجدان ، اخلاق، و شرافت انسانی که برایندی از رفتار دین محمد باشد در ایشان وجود داشته باشد . زیرا اگر بود می بایست تا کنون نامه های دردمندانه  تو خواهر گرامی و سایر خانواده ها و دادخواهی هایشان مورد اثر قرار می گرفت . زیرا بعید به نظر میرسد که رهبران این جامعه  به اصطلاح دینی و حکومت اسلامی که می خواهد بستر ساز ظهور آن منجی بزرگ باشند بویی از انصاف ، اعدالت ، رافت و ... برده باشند که اگر چنین بود این بلاها در این حکومت برسر محمد رضای تو و نبوی ها ، ابطهی ها ، تاجزاده ها ، میردامادی ها و ...نمی آمد، و یا اساسا این همه خون های به ناحق از معترضینی آرام به نحوه ای برگزاری انتخابات دهمین دوره ای ریاست جمهوری ریخته نمی شد ، و اکنون که ریخته شده است هیچ کدام از سردمداران حکومت اسلامی را شهامت عذر خواهی ، دل جویی و پذیرفتن اشتباهی بزرگ و خطرناک که زمینه های سقوطشان را فراهم کرده است نیست ، که اگر می بود اساسا باید شرایط به گونه ای دیگر رقم می خورد و زمینه ای این جنبش بزرگ با زمینه  سبز بیداری در میان هم نسلان تو خواهر گرامی و محمد رضای عزیز پدیدار نمی شد.

 

خواهرم فاطمه شمس علی رغم همه این اوضاع و احوال سخنان دردمندانه  امثال شما در تاریخ خواهد ماند و مردمانی که در مسیر آگاهی گام می گذارند علی را از ابو سفیان و معاویه و حسین را از یزید باز می شناسند و خواهند دانست این حکومت اسلامی به کدامین اسلام شباهت دارد به اسلام اموی یا اسلام علوی ؟

 

بنویس تا شاید فرصتی برای تفکر به اینان که امروز قدرت را در دست دارند و تمام توانشان را به کار می گیرند تا شاید امثال محمد رضا و اندیشه هایشان را به بند گیرند بدست آید.

زهی خیال باطل جسم محمد رضا در بند اینان است اما روح و اندیشه بلند او بطور قطع و یقین جزء در بند خدا و حقیقت سبز علوی در بند هیچ کس نیست . خواهرم افسوس در این روزگار آمیخته به فتنه شاید از امثال من کاری ساخته نباشد اما از تو می خواهم که استوار و محکم به راهت ادامه دهی باشد که شرایط آزادی همه  آنان که در بند اند فراهم گردد و جامعه بتواند از اندیشه های سبز اینان بارور گردد و شاید که وجدان های خفته  سردمداران حکومت ما بیدار گردد.

 

والصبر ان وعد الله الحق مبشر

 منبع: جنبش راه سبز
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:55  توسط رفقا  | 

مهدی شیرزاد عزیز این روزها در بند است. او چندی پیش از این به یاد دوستان دربندش این مطلب را نوشته بود. به امید آزادی زودهنگامش:

ساده بگویم: ماههاست قلمم خشکیده. امشب نیز به انشای اشک و به حکم دل، با دیدگانی پوشیده از ابر، رقص قلم را به نظاره نشسته ام. 8، 9 ماه پیش، پس از اوّلین همایش موج سوم می خواستم مطلبی بنویسم با عنوان «قسم به اشک لیلا». می خواستم بنویسم در این زمانه افراد بسیاری هستند که به دلایل و انگیزه های مختلف از خاتمی می خواهند که به عرصه نامزدی انتخابات ریاست جمهوری دهم بیاید. هر کس این خواست را به زبانی باز می گوید؛ امّا به نظر من گویاترین گفته اشک لیلاست! از قضا، آن چه از آن همایش، ماندنی شد و بازتاب یافت همان چند ثانیه اشک لیلا حاتمی بود. و به درستی خانم صادقیان پس از ترک سن توسط لیلا حاتمی گفت: "آری! هنرمندان این گونه اند!"


تا ماه ها ذهن و ضمیرم درگیر این بود که هنوز هم در این دوران پر ریا، حرف دل گویاترین کلام و بٌرنده ترین برهان است. می خواستم خاتمی را به صدق اشک لیلا قسم دهم که بیاید؛ امّا قسمش ندادم. چون دیدم اشک لیلا، خود، کلمه است و دل مهربان خاتمی نقش آن را بر خود خواهد نشاند. وقتی آمد می خواستم بنویسم: «إنّه قسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم»، امّا باز دستم به نوشتن نرفت. و وقتی رفت خرسند شدم که ننوشتم. چون اگر نوشته بودم با رفتنش می ماندم که نوشته پیشین را چگونه توجیه کنم. امّا امروز از پس این رفت و آمد ها با یقینی عینی از عمق جان باور دارم که «إنّه قسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم»! و این عظمتی است که این روزها آن را با دل و جان حس می کنیم. عظمتی به بزرگی تاریخ ایران و به همّت بلند ملّتی برای آزادی و پیشرفت و عدالت.

آن روز، لیلا با بغض و اشک از خاتمی خواست برای فردا بیاید. برای بچّه او، بچّه من و بچّه تو، برای آینده ایران. خاتمی آمد و رفت تا ما همه بیاییم. آری! من، تو، او! همگی همراه سیّدی با صلابت و مردی از تبار راست قامتان سبلان. ما همگی آمدیم؛ سبز پوش و روشن ضمیر. امّا آمدنمان را خوش نداشتند. گویی ناخوانده آمده بودیم! سپیدی آرمانمان و سبزی جامه هایمان چشم هایشان را می زد. و اینان قومی که هیچ گاه حاضر نیستند چشم هایشان را بشویند و جور دیگر ببینند. هر یک از ما به تک تک شان گفتیم: دوستت دارم! امّا آن خربزه در دهن ها که چون خموشان بی گُنَه روی بر آسمان کنند، دهان مان را بوییدند مبا گفته باشیم دوستت دارم؛ و سبزی شهرمان را به سرخی خون مان آراستند. اینان رنگ عزا را خوش تر دارند و سیاهی را بیش تر می پسندند. حدیث جعلی ظفرشان و نعره های مستانه شان جز به چاشنی آه و ناله زنان و کودکان حریفان شان به دهان شان مزه نمی کند. آن چنان که سپاه عمر سعد از قتل حسین و اسارت زینب و ناله کودکان کربلا هلهله شادی و غریو سرمستی سر دادند.

امّا این ها هیچ یک از عظمت آن قسم نمی کاهد. اشک لیلا، نه در حسرت گذشته که اشکی برای آینده بود؛ جوشیده از چشمه امید. و آینده سیه روی خواهد کرد هر که در او غش باشد. آری! آینده چکمه پوشان پینه بر پیشانی بسته ای را که توپ و تانک خود را گل زدند و به مدد بنگاه "بانگ و رنگ" و البتّه مایه ننگ، بوق زنان به خیابان ها آوردند و عروس آرای ملّت را به زور سر نیزه بر آن نشاندند، به خوبی باز می شناسد و به نیکی می داند چه کسی گل داد و گلوله گرفت!

قُدما بر آن بودند که اشک چشم بخار خون جگر است. و امروز، ما جملگی خونین جگرانیم؛ دل نگرانیم؛ و به امید رحمت و نصرت او چشم بر آسمانیم. جهان مان را تیره ساخته اند، امّا جان مان را صافی بخشیده اند! جسم خاکی را می توان به بند کشید، امّا جان صافی را هرگز! آزادی را می توان محبوس عقده های کینه و نفرت کرد، امّا آزادگی را هرگز!

جان صافی؟! آری! جان صافی! جان صافی همان است که چند روز پس از اشک لیلا، یکی از عزیزترین کسانم، سعید حجاریان، با صدای بلند گفته بود به شرطی که خاتمی بایستد، حاضر است آن را بر سر آرمان مان فدا کند. من، تو، او، ما همه ایستادیم! موسوی و کروبی و خاتمی هم در کنارمان. و حال این سعید حجاریان است که تن نیمه جان خود را برای روشن نگه داشتن شعله اصلاحات، ققنوس وار، هزینه می کند. و این ما بندگان رو سیه خداییم که جز او پناهی نداریم و با دلی خون و چشمی اشک بار، دست دعا به درگاه او بلند کرده ایم تا این «نعمت خداداد» را از ما نگیرد. کیست که نداند آقا سعید تاوان زنده ماندنش را می دهد؟! درس های بزرگی از این مرد خدایی آموخته ام که جان سوخته ام امان بازگو کردن آن ها را نمی دهد. امّا آقا سعید تنها نیست.

رمضان زاده نیز روز قبل از گرفتار شدنش در همان ساختمان قیطریه -که امروز آوازه ای جهانی به هم زده- رو به برخی جوانان حاضر مِن جمله برادر من گفته بود: "اشکالی ندارد؛ ما را بزنند؛ بگیرند؛ دستگیر کنند؛ امّا در عوض شما جوانان بتوانید راحت زندگی کنید." زنگ صدای رمضان زاده و لبخند همیشگی چهره صمیمی اش و همین یک جمله، خود، به تنهایی بیش از 20 روز است که مرا آتش زده است. امّا رمضان زاده هم تنها نیست.

این روزها به مرغ پر کنده ای می مانیم که از کلافگی سر به در و دیوار می کوبد. امّا چه حاصل؟ به قدری از یاران و دوستان و عزیزان گرفته اند که مات و مبهوتم که برای کی بنویسم و از کی بنویسم و چه بنویسم و چگونه بنویسم؟ از آقا مصطفی؟ آقای امین زاده؟ میردامادی؟ خدایاری؟ صفایی فراهانی؟ یا از محمّد رضای عزیز و شهاب باصفا و خانم توحیدلو نازنین؟ از کدام یک؟

حال من، وصف حال بسیاری از دوستان با غیرت و بی ادّعاست: نخستین بار است که از آزاد بودن مان شرمساریم. غلط گفتم. ببخشید! این نه ما، که آزادی است که از آزادگی شرمسار است. دوستان در بندم رها از هر بندند! اینک هیچ در بندی را رهاتر از اینان سراغ ندارم و هیچ زندانبانی را در بند تر از به بند کشندگان این آزادگان نمی شناسم. آری! قسم به اشک لیلا که شرم آزادی نمودی از عظمت همان قسم است! خدایا بندگانت را چه دشوار می آزمایی؟ و چه شیرین راه های هدایتت را بر روی مجاهدانت می گشایی! بار الها! این قوم ظالم جرعه نوش صبرمان کرده اند. امّا غافلند که این شوکران، در کام ما شیرین تر از عسل است. عسل مصفّایی که شفا و رحمت است. صبر مرحم زخم و دوای درد است.

اینک صبر هم آغوش همسران چشم انتظار است. صبر لب بر لبان شبنم اشک، بر ترنّم گلبرگ گونه های دخترکان جای خالی بوسه بابا را پر می کند و هم نوا با زمزمه های دعای پسران ندای غیرت و صلابت سر می دهد. آری! قسم به اشک لیلا که پاک تر از آن نمی شناسم و زلال تر از آن سراغ ندارم، نصرت خدا با صابران است و رحمتش نوازشگر بندگان. وعده اوست که هر عسری را یسری است و در پی هر نقمتی، نعمتی. و «إنّه قسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم»!

والسلام علی عباد ا... الصالحین

بامداد 18 تیر ۸۸


منبع: موج سوم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:21  توسط رفقا  |